افسردگی

چطور کودک درونمان می میرد ؟

دی ۲۷, ۱۳۹۵
how-our-inner-child-is-killed.jpg2

کودک سالم درون وجود ما آن بخش شاداب، رها، یک رو، سرشار از احساسات، عاشق طبیعت، سازگار و خلاق است. کودک سالم درون همان بخشی است که زندگی را یک بازی می داند، قهر را زیاد طولانی نمی کند، گاهی با صدای بلند می خندد و گاهی که نیاز دارد، گریه می کند. کودک سالم درون ما همانی است که کمتر غصه می خورد، زودتر با جریان زندگی سازگار می شود و کمتر شکایت می کند. کودک درون ما همانی است که می داند چطور زندگی کند و همانی است که خیلی مسائل سخت بزرگسالان را می فهمد، به روی خود نمی آورد و دیگران گمان می کنند که نفهمیده است. کودک سالم درون ما همانی است که می داند برای غم زاده نشده است اما دنیای بزرگسالان چیز دیگری به آن نشان می دهد و شادی خود را از دست می دهد.

کودک سالم درون ما همانی است که به دست بزرگ تر هایی که صلاح ما را می خواهند از ما دور می شود، رنگ عوض می کند، رنگی زرد یا آبی افسردگی، و نه زرد امید و آبی آرامش. کم کم سخت می شود، جدی می شود و ابرو در هم گره می زند و اخم می کند. کم کم شروع به بهانه گیری می کند و یاد عروسک های از دست رفته را هر روز برای خود مرور می کند. کم کم منقبض می شود تا جایی که بند بند تن او درد می گیرد و بیمار می شود.

کودک سالم درون ما همانی است که کلاهبرداری را یاد می گیرد! همانی که یاد می گیرد که برای داشتن دوستی دیگران باید ریا کند و نیمه ی خود را به آن ها نشان دهد. کم کم یک رنگی خود را از دست می دهد و لاجرم هزار رنگ می شود. کودک سالم درون ما همانی است که یاد می گیرد که خوب باشد و بهای این خوب دادن را با از دست دادن خود می پردازد.

ما، رفته رفته، بزرگ می شویم و در طول این بزرگ شدن تربیت خود را از دست داده و بی تربیت می شویم. جالب است که همه فکر می کنند که تربیت می شویم! کودک درون ما رفته رفته خشمگین، منزوی، رنجیده، غمگین و پر از تنش و استرس می شود. او کم کم می میرد.

برخی فکر می کنند که این بخش، بخش گستاخ، لوس یا بی پروای وجود است و این ویژگی ها را از خود بروز داده و می گویند که کودک درون شان فعال است! چنین تعبیر و برداشتی از کودک درون اشتباه است. در ادامه ی این مقاله می خواهیم به شما بگوییم که چگونه کودک سالم درونمان می میرد یا به عبارتی دیگر، قهر می کند :

how-our-inner-child-is-killed

  1. زمانی که باور می کنیم که دوست داشتنی نیستیم.

هنگامی باور می کنیم که دوست داشتنی نیستیم که عزت نفس ما آسیب دیده باشد. عزت نفس مهم ترین چیزی است که یک انسان باید داشته باشد و انسانی که عزت نفس ندارد گویی که چیزی ندارد. اگر هنوز هم باور دارید که دوست داشتنی یا ارزشمند نیستید فورا به کمک خود بشتابید و به عزت نفس آسیب دیده ی خود با کمک یک مشاور کاردان رسیدگی کنید.

وقتی شما عزت نفس ندارید کارهای بد انجام می دهید! به دیگران بی احترامی می کنید، به خاطر انبار خشمی که درون تان است خود و دیگران را به آتش می کشید، حسادت می کنید، فریب می دهید، افسرده می شوید، مهرطلب می شوید و… بنابراین، اگر می خواهید کودک درون تان با شما آشتی کند، شروع کنید به دوست داشتن و نوازش خود و از نامهربانی با خود دست بردارید

  1. هنگامی که به خاطر ترس هایمان دروغ می گوییم.

کودکان هرگز دروغ نمی گویند مگر اینکه بترسند و یاد بگیرند که برای فرار از ترس شان یا برای سازش با دیگران یا برای جلب تایید دیگران دروغ بگویند.

+ما چرا دروغ می گوییم؟

_چون که می ترسیم. کم کم عادت می کنیم و دروغگویی می شود مرض ما !

اگر می خواهید کودک سالم درون تان را به خود باز گردانید بررسی کنید که «از چه چیزهایی می ترسید که بابت شان دروغ می گویید، چرا می ترسید و اگر نمی ترسیدید چطور عمل می کردید؟ » کودک درون خود را به صداقت دعوت کنید. به او بیاموزید که هیچ چیزی آنقدر ترسناک نیست که ما به خاطرش دروغ بگوییم، مگر اینکه کا آن را ترسناک فرض کنیم.

  1. هنگامی که جدی بودن و جدی برخورد کردن با زندگی را یاد می گیریم.

انسان های جدی، کمتر کودکی می کنند، زیرا از نظر آن ها زندگی میدان جنگ است و باید جدی باشند تا نبازند. آن ها به خود و دیگران سخت می گیرند، آن ها هر حرف، مسئله و موضوعی را جدی می گیرند، آن ها زود می رنجند، زود می ترسند، زود خشمگین می شوند. آن ها زیاد شکایت می کنند، زیاد نصیحت می کنند، زیاد به جای دیگران تصمیم می گیرند و از نظرشان احتمال اینکه دیگران اشتباه کنند نود درصد است و احتمال خطا برای خودشان بسیار کم است، زیرا آن ها بلد هستند که چکار کنند و دیگران بلد نیستند!

اگر می خواهید کودک سالم درون تان را بازگردانید:

  • دست از والد بودن برای خود و برای دیگران بردارید. والد درون شما سخت می گیرد، سرزنش می کند و می ترساند.
  • عضلات خود را رها کنید تا بدن تان کمی استراحت کند.
  • تمرین کنید که زندگی را کمتر جدی بگیرید، با ترس های خود مواجه شوید و به کودک درونتان بگویید: «ببین ترس نداره!» یا « دیدی ترس نداشت!»
  • کمتر نصیحت کنید.
  • سرزنش خود و دیگران را کنار بگذارید. به جای سرزنش کردن درس بگیرید و جبران کنید.
  • اجازه دهید دیگران خودشان به جای خودشان تصمیم بگیرند و زندگی کنند.
  • به خود و به دیگران اجازه دهید که اشتباه کنید.
  • خود و دیگران را از بندتان آزاد کنید!!

زندگی آسان تر از آن چیزی بود که ما فکر می کردیم، اما زندگی برای آنان که تراژدی می نوشتند یک تراژدی بود.

 

برای تقویت هوش هیجانی و رشد شخصیتی خود، در صورت تمایل می توانید در کارگاه عملی تقویت هوش هیجانی شرکت نمایید. 

ممکن است همچنین دوست داشته باشید

4 دیدگاهها

  • پاسخ یک نام ناشناس خرداد ۱۶, ۱۳۹۶ در ۱۰:۵۹ ب٫ظ

    خیلی عالی بود . تشکر ازمطالب شما

    • پاسخ میترا فتحی خرداد ۱۷, ۱۳۹۶ در ۱۰:۱۹ ق٫ظ

      ممنون از شما

  • پاسخ هلیا مرداد ۱۵, ۱۳۹۶ در ۹:۰۵ ق٫ظ

    با سلام و عرض ادب خدمت خانم فتحی عزیز
    خانم فتحی چند روز هس که من با سایت شما اشنا شدم بنظرم خیلی فوقالعاده و بینظیر هس مطالبتون بسیار عالی و کاربردی هستن من ب قدری ب خودم دروغ گفتم که دیگه نمیدونم چی راست هس و چی دروغ فک میکردم خودم رو شناختم و اینکه واقعا کدوم تیپ شخصیتی هستم اما الان فهمیدم کاملا در اشتباهم درواقع خودم گیج شدم که الان من بالخره کدوم تیپ شخصیتی هستم و دقیقا چه مشکلی دارم چیزهایی در مورد خودم فهمیدم که اگه امکانش باشه لطفا بهم بگین که کدوم تیپ شخصیتی هستم و چه مشکلی دارم بازم عذر میخوام که اینچنین درخواستی دارم
    من عاشق قدرت نمایی هستم عاشق زور گفتن هستم ولی وقتی ب کسی زور میگم یا اذیتش میکنم از عمق وجودم ناراحت میشم وگاه گاهی اوقات خوشحال میشم بسیار فرد کمالگرایی هستم و دوست ندارم که کوچکترین ایرادی داشته باشم و در صورتی که ایرادهام توسط اشخاص دیگه ای مورد تمسخر یا سرزنش قرار بگیره بسیار خشمگین عصبی ناراحت و احساس ضعف و پشیمانی و شرم و بیارزشی میکنم ترس از دست دادن مورد انتقاد قرار گرفتن تنهایی و دوست داشته نشدن دارم شخصیت حق ب جانبی دارم نسبت ب خودم و اطرافیانم بسیار سختگیر و جدی هستم و همیشه غمگین بودم دوست داشتم مورد حمایت اطرافیانم قرار بگیرم اینکه اطرافیانم چی درموردم فک میکنن چجور نظری درموردم دادرن برام خیلی مهم هس فک میکنم ادم بدی هستم و اینکه تمام دنیا میخواد بهم ظلم کنه حقم رو ضایع کنه ب نظرم فردی بسیار ساده لوح و احمق و خولوچل هستم و اینم در مورد خودم بگم که من فرد ضعیفی هستم و دربرخورد با کوچکترین مشکل و موردانتقاد قرارگرفتن و سرزنش شدن فرار میکنم از بچگی فکر فرار از خونه در ذهنم هس ولی خب نتونستم عملیش کنم و اصلا انگار دوست داشتم همه بهم بگن بدبخت و بیچاره ولی وقتی هم میگفتن واقعا ناراحت میشدم خودم از خونوادم و خودم ایراد درمیاوردم یک کلاغ چهل کلاغش میکردم و بقیه تحویل میدادم و بعد وقتی همون ایرادهایی که درمیاوردم رو از بقیه میشنیدم ناراحت میشدم برای تحت تاثیر قرار دادن اطرافیانم راحت خودمو تغییر میدادم بسیار فرد تاثیرپذیری بودم و بسیار احساس گناه میکردم
    واقعا عذر میخوام که مطلبم رو انقدر طولانی کردم و چنین درخواست بزرگی ازتون دارم که دقیق بهم بگین مشکلم چیه ولی خب چون توان پرداخت مالی ندارم و از طرفی تو روستا زندگی میکنم نمیتونم حضورا بیام خدمتتون تا مشکلم حل شع
    ه بازم ممنون ب خاطر مطالب بینظیرتون

  • پاسخ هلیا مرداد ۱۵, ۱۳۹۶ در ۹:۴۲ ق٫ظ

    عذر میخوام فتحی خانم یک مورد که برام بسیار مهم هس رو یادم رفته بود اونم اینه که من در فهمیدن منظور دیگران دچار مشکل هستم ینی خب اگه الان با یه شخص دیگه ای صحبت بکنم دقیقا نمیتونم بفهمم که منظور اون فرد از حرفهایی که بهم میزنه چیه گاهی اوقات حتی نمیتونم بفهمم که بهم توهین میشه یا مورد تمسخر قرار میگیرم یا از من انتقاد میشه یا اصلا هیچ منظوری نداره و فقط میخواد مهر و محبت خودش رو بهم ابراز کنه جالب اینجاست که خودمم نمیتونم منظور اصلی خودم رو ب دیگران منتقل کنم ینی خب من یه حرفی میزنم بعد طرف مقابلم طور دیگه ای برداشت میکنه و اصلا منشطور من اون نبوده بیشترین دلیل من برای فرار از اجتماع همین بوده
    فتحی خانم بازم ممنون

  • یک پاسخ ارسال کنید